انجا که زمان برایش ایستاده است خوش امدی، همان جا که دیگر کسی زندگی نمیکند،
همان جا که همیشه ماه قرص کامل است،انجا که هر شب فقط یک رویا به خواب می اید،
خوش امدی
بیا اینجا ... بیا جلوتر ...بیا ...از چه میترسی ... بیا
حالا چشمهایت را ببند ... میبینی!
میبینی که این رویا چقدر حقیقیست .. بس است ..چشمهایت را باز کن ...دیگر نمایش احساس کافیست ! وقت نابودیست ...اری زمانش به همین کوتاهی بود ...واینجاست که همه چیز تمام میشود ...نترس ...من تجربه اش کرده ام ...دردی نخواهی کشید ..ولی نه! ..اسان هم نیست ...میدانی، باید به این چرخه حماقت وار عاشقی پایان داد ...میدانم ...میدانم ...بی عشق هم حماقت است ...پس تو میگویی چه کنیم .! وقتی به ذهنمان تجاوز میکنند و احساسمان را به بازی میگیرند؟ شاید بهتر است ان را هم همچون خدایمان در پس توی خانه هامان نهان کنیم
******************************
در میان تمام نافرجامی ها و نا کامی ها نابهنگام ترینشان ناجوانمردانه ترینشان است ، که در تمام انچه در زندگی تجربه کرده ام دو چیز همیشه برایم گنگ و نامفهوم بود ،
یافتن و نداشتن
همیشه هر انچه که خواسته ام دیر زمانی به دنبالش گشته ام و حس داشتنش همه لحظات عمرم را پر کرد ، اما دیر فهمیدم که هرگز نداشتمش .
کاش میدانستی چه حسه غریبيست در خانه خودت غریبه بودن و در وصال به دنبال فرار گشتن . که با تمام وجود دوست داشتن را حس کرده ام ولی هرگز اغوشی بی منت به رویم باز نشد .چرا که در دنیای خودخواهیه اطرافیانم جایی برای احساس من وجود نداشت .
میدانم ، ادمها هرگز استثنایی ندارند.
ولی راستی که چه بی ارزش میشوند انسانهایی که به دیگران ارزش میدهند .
و من امروز نه تشنه داشتنم و نه خسته از نداشتن که دیگر همین حس بودن برایم کافیست و این که هنوز هستم و نفس میکشم ، مثل همه .همه انهایی که در چشمم به جز سیاهی رنگی ندارند .و من امروز ميخواهم
برای ِ فلانی، يک شعر خوب ( با آن که نمی خواند)،
برای ِ آن ديگر فلانی، چند فعل مناسب ( با آن که نمی فهمد)،
و برای ِ آن ديگر فلانی ها، چند لبخند ِ به جا ( با آن که زيادشان است)، کنار بگذارم و احتمالاً چند تکه خيال و خواب ِ ناب، برای ِ بعضی شب های ِ خاص ( با آن که ناب نيست)، آماده کنم تا مبادا، بی رويا شوم
...................................
۱۹ ماه رمضان ...کاش دلم مياومد يه حرفايی رو بنويسم ...ولی نه ...بايد بمونه اينجا ...